Posts belonging to Category شعر



روباه و زاغ


برای ديدن تصوير بزرگتر روی تصوير بالا کليک کنيد

داستان به زبان و نثر ساده و روان:

كلاغه يك قالب پنير ديد، زود اومد و اونو با نوكش برداشت، پرواز كرد و روي درختي نشست تا آسوده  پنيرشو بخوره. روباه كه مواظب كلاغ بود ، پيش خودش فكر كرد كاری كند تا قالب پنيررا بدست بياورد. روباه نزديك درختي كه كلاغه نشسته بود، رفت و شروع به تعريف از او كرد : ”  به به، چه بال و پر زيبا و خوش رنگی داری، پر و بال سياه رنگ تو در دنيا بي نظير است . عجب سر و دم قشنگی داری و چه پاهای زيبائی داری ، اگر صدای قشنگي داشتی از همه پرندگان بهتر بودی.

 كلاغه كه با تعريفهای روباه مغرور شده بود ، خواست قارقار كنه تا روباه بفهمد كه صدای  قشنگی هم داره، ولی همينکه دهانش را باز کرد،  پنير از منقـارش افتـاد و روبـاه اونو برمي داره  و فـرار مي كنه.

سال نو مبارک

شعر: فريدون مشيری     با صدای: استاد شجريان

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.


بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه‌های شسته ، باران خورده ، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش بحال روزگار
خوش بحال چشمه‌ها و دشتها
خوش بحال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش بحال غنچه‌های نیمه‌باز
خوش بحال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش بحال جام لبریز از شراب
خوش بحال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی‌پوشی بکام   باده رنگین نمی‌بینی به جام
نقل وسبزه در میان سفره نیست  جامت از آن می که می‌باید تهی است؛
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

قصه‌ی دخترای ننه دریا

احمد شاملو

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

یکی بود یکی نبود.
جز خدا هیچی نبود
زیر این طاق کبود،
نه ستاره
نه سرود.
عمو صحرا، تپلی
با دوتا لپِ گُلی
پا و دستش کوچولو
ریش و روحش دوقلو
چپقش خالی و سرد
دلکش دریایِ درد،
در باغو بسّه بود
دَمِ باغ نشسّه بود:

(more…)

صدای پای آب

” … این را بگویم كه من تا هجده سالگی كودك بودم. من دیر بزرگ شدم. دبستان را كه تمام كردم, تابستان را در كارخانه ریسندگی كاشان كار گرفتم. یكی دو ماه كارگر كارخانه شدم. نمی دانم تابستان چه سالی, ملخ به شهر ما هجوم آورد. زیانها رساند. من مامور مبارزه با ملخ در یكی از آبادی ها شدم. راستش را بخواهید حتی برای كشتن یك ملخ نقشه نكشیدم. وقتی میان مزارع راه می رفتم, سعی می كردم پا روی ملخ ها نگذارم. اگر محصول را می خوردند پیدا بود كه گرسنه اند.منطق من ساده و هموار بود…
… اگر یك روز طلوع و غروب خورشید را نمی دیدم گناهكار بودم.هوای تاریك و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد. تماشای مجهول را به من آموخت. من سالها نماز خوانده ام. بزرگترها می خواندند, من هم می خواندم. در دبستان ما را برای نماز به مسجد می بردند. روزی در مسجد بسته بود. بقال سرگذر گفت:” نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیك تر باشید.“ مذهب شوخی سنگینی بود كه كه محیط با من كرد. و من سالها مذهبی ماندم, بی آنكه خدایی داشته باشم. “ – هنوز در سفرم – ”

منظومه « صدای پای آب»:

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن ذوقی
مادری دارم بهتراز برگ درخت
دوستانی بهتر از آب روان
و خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گیاه
(more…)