Posts belonging to Category کتابخانه مجازی



فارسی، مادر زبان‌های اروپایی

گفت و گو مریم رییس‌دانا با ماری بل بائر باهایا، مترجم آثار مرادی کرمانی به زبان فرانسه
مریم رییس‌دانا
هفده اکتبر، انجمن فرهنگی ـ اجتماعی ایرانیان وال دو مارن در پاریس، میزبان نویسنده خوش‌آوازه‌ی ایرانی آقای هوشنگ مرادی کرمانی بود. مرادی کرمانی متولد سیرچ از توابع کرمان است که در حال حاضر ۶۵ سال سن دارد. شهرت او برای داستان‌های زیبایی است که برای کودکان و نوجوانان نوشته است.
«قصه های مجید»، که سال ۱۳۵۳خلق شدند هم‌اکنون ۳۵ سال دارند و دهه‌ی هفتاد خورشیدی با کارگردانی خوب کیومرث پوراحمد به تلویزیون خانه‌های مردم ایران راه باز کرد تا هر جمعه عصر تمام خانواده همراه با کودکانشان خستگی تمام هفته را با شیرین کاری‌های مجید به نشاط و شادی از تن بیرون کنند.
«مهمان مامان»، اثر دیگری از مرادی کرمانی است که با کارگردانی داریوش مهرجویی به جهان سینما راه یافت. بسیاری از آثار او به زبان های عربی، انگلیسی، آلمانی، اسپانیایی، هلندی و فرانسوی ترجمه شده‌اند. ماری‌بل بائر باهایا، مترجم آثار مرادی کرمانی است به زبان فرانسه، او متولد برزیل، دیپلمه علوم سیاسی‌، فوق لیسانس زبان‌شناسی ( زبان‌های انگلیسی، پرتغالی، اسپانیایی)، لیسانس زبان فارسی و لیسانس ادبیات مدرن ( ادبیات انگلیسی، پرتغالی و برزیلی) از دانشگاه‌های پاریس است.
(more…)

دنيای شگفت انگيز زنبورهای عسل

دنيای شگفت انگيز زنبورهای عسل: نوشته ی هارون يحيی

کتابخانه مجازی: داستان

کتاب و جزوه های روانشناسی و خودشناسی

فارسي شكر است

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

محمدعلي جمال‌زاده (داستان کوتاه)

هيچ جاي دنيا تر و خشك را مثل ايران با هم نمي‌سوزانند. پس از پنج سال در به دري و خون جگري هنوز چشمم از بالاي صفحه‌ي كشتي به خاك پاك ايران نيفتاده بود كه آواز گيلكي كرجي بان‌هاي انزلي به گوشم رسيد كه «بالام جان، بالام جان» خوانان مثل مورچه‌هايي كه دور ملخ مرده‌اي را بگيرند دور كشتي را گرفته و بلاي جان مسافرين شدند و ريش هر مسافري به چنگ چند پاروزن و كرجي بان و حمال افتاد. ولي ميان مسافرين كار من ديگر از همه زارتر بود چون سايرين عموما كاسب‌كارهاي لباده دراز و كلاه كوتاه باكو و رشت بودند كه به زور چماق و واحد يموت هم بند كيسه‌شان باز نمي‌شود و جان به عزرائيل مي‌دهند و رنگ پولشان را كسي نمي‌بيند. ولي من بخت برگشته‌ي مادر مرده مجال نشده بود كلاه لگني فرنگيم را كه از همان فرنگستان سرم مانده بود عوض كنم و ياروها ما را پسر حاجي و لقمه‌ي چربي فرض كرده و «صاحب، صاحب» گويان دورمان كردند و هر تكه از اسباب‌هايمان مايه‌النزاع ده راس حمال و پانزده نفر كرجي بان بي‌انصاف شد و جيغ و داد و فريادي بلند و قشقره‌اي برپا گرديد كه آن سرش پيدا نبود. ما مات و متحير و انگشت به دهن سرگردان مانده بوديم كه به چه بامبولي يخه‌مان را از چنگ اين ايلغاريان خلاص كنيم و به چه حقه و لمي از گيرشان بجهيم كه صف شكافته شد و عنق منكسر و منحوس دو نفر از ماموران تذكره كه انگاري خود انكر و منكر بودند با چند نفر فراش سرخ پوش و شير و خورشيد به كلاه با صورت‌هايي اخمو و عبوس و سبيل‌هاي چخماقي از بناگوش دررفته‌اي كه مانند بيرق جوع و گرسنگي، نسيم دريا به حركتشان آورده بود در مقابل ما مانند آئينه‌ي دق حاضر گرديدند و همين كه چشمشان به تذكره‌ي ما افتاد مثل اينكه خبر تير خوردن شاه يا فرمان مطاع عزرائيل را به دستشان داده باشند يكه‌اي خورده و لب و لوچه‌اي جنبانده سر و گوشي تكان دادند و بعد نگاهشان را به ما دوخته و چندين بار قد و قامت ما را از بالا به پايين و از پايين به بالا مثل اينكه به قول بچه‌هاي تهران برايم قبايي دوخته باشند برانداز كرده بالاخره يكيشان گفت «چه طور! آيا شما ايراني هستيد؟»

ادامه